سلام به همه همکلاسیهای گل

میبینم که همگی حسابی دارین درسمیخونین و سرگرمین (البته اگه بخونین)

واسه استراحتم که شده یه شعر از استاد حسین منزوی میزارم ایشا اله که خوشتون بیاد

شاید همه این شعر رو از این استاد عزیز که ایشاله روحش شاد باش رو شنیدین :


خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد
كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود

من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود

گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود

چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود


میبینم که همگی حسابی دارین حالشو میبرین

اما این شعر دوم یه چیز دیگس  .  خودم که خیلی باهاش حال میکنم .

فقط با دقت بخونیدش مطمئنم که شما هم خوشتون میاد ( قابل توجه داش حبیب )


زن جوان غزلی با ردیف «آمد» بود
که بر صحیفه تقدیر من مسود بود
زنی که مثل غزلهای عاشقانه من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود
مرا ز قید زمان و مکان رها می کرد
اگر چه خود به زمان و مکان مقید بود
به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم
میان آمده و رفتگان سرآمد بود
زنی که آمدنش مثل «آ»ی آمدنش
رهایی نفس از حبس های ممتد بود
به جمله دل من مسندالیه «آنزن»
... و «است» رابطه و «باشکوه» مسند بود

زن جوان نه همین فرصت جوانی من
که از جوانی من رخصت مجدد بود
میان جامه عریانی از تکلف خود
خلوص منتزع و خلسه مجرد بود
دو چشم داشت - دو «سبز آبی» بلاتکلیف
که بر دو راهی «دریا چمن» مردد بود

به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست!
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود

اگه رفتین و خوندینو خوشتون اومد راجع بهش نظر بدین

دم همتون گرم