...
...
مرد جوانی , از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ،
سرمای خانه و صورت و سیلی
اینجا سرد است بلند شو پسر جان! نه آقا برای تو سرد است و برای من مامنی گرم که در آن لحظه ای با این تن خسته ام آسوده بگیرم و جیره بردارم کمی از گرمای اینجا تا شبی سرد و هراس انگیز را در خانه سپری کنم.ای وای اگر کسی عاشق نباشد تا از من گلی بخرد آن وقت سرمای خانه و صورت و سیلی... آقا شما گل نمی خواهید؟اخر من عاشق نیستم پسر جان تو را که می بینم عاشقی از سرم می پرد انگار زمانی دراز وزنه ای از گلویم آویزان کرده اند و دست هایم را بسته اند و با خود می برند، کاش می توانستم آن قدر عاشق باشم تا تو دیگر هیچ وقت صورت قشنگ و نازت سیلی نخورد.اما قول میدهم عکست را اگر خدایی در راه دیدم برایش ببرم و شکایتش را پیش خودش بکنم.این را بگیر تنها چیزیست که دارم کثیف تر از چرک دست مردمان و خریدار سیلی ها تا مباد چونان تازیانه های بیرحم بر صورتت ببارند و مروارید های زیبای ساحل چشمت را به ساحلی ناامن روانه کنند.ممنون اقا.اگر خدارا دیدی سلام من را هم برسان و بگو پسرکی در واپسین لحظه های سال نو قول داده بود همه ی گل هایش را بفروشد و با دستانی خالی عیدش را جشن بگیرد و بی عیدی و شوق و شوری ...راستی اگر خدا را دیدی سلام مادرم را هم برسان و بگو اگر بیاید اندک پولی در گوشه ای پنهان کرده ام.بر می دارم و تمام کوچه های شهر را نشانش می دهم . . .
و من همچنان در پی آن خدا روزها و شب ها را ورق میزنم
كم هزینه ترین لذت های دنیا
گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
سعی كنیم بیشتر بخندیم.
تلاش كنیم كمتر گله كنیم
.
با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.
گاهی هدیههایی كه گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.
بیشتردعا كنیم
.
در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم.
هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.
لذت عطسه كردن را حس كنیم.
قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.
زیر دوش آواز بخوانیم.
سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامهریزی كنیم
!
از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.
برای كارهایمان برنامهریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!
مجموعهای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... برای خودمان جمعآوری كنیم.
در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهیها باشد چه بهتر.
گاهی از درخت بالا برویم
.
احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.
بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.
وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم
در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم
.
سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.
رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
وقتی از خواب بیدار میشویم، زنده بودن را حس كنیم.
زیر باران راه برویم
.
كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم ..
قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.
هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم
.
به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.
گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.
از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد.
جواب نیش عقرب !!!! ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما
عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!!
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!
هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند ...
هرگز از آرزوی کسی مگریز
بعضی از آدم ها به تو فکر می کنند !
بعضی از آنها به تو توجه می کنند !
بعضی ها عاشقت می شوند !
بعضی ها آرزو دارند هدیه شان را بپذیری !
بعضی ها فکر می کنند که تو برای آنها یک هدیه ای !
بعضی ها دلتنگت می شوند !
بعضی ها برای موفقیت هایت جشن می گیرند !
بعضی ها قدرتت را تحسین می کنند !
بعضی ها می خواهند فقط با تو باشند !
بعضی ها حمایت تو را می خواهند !
بعضی ها می خواهند فقط با تو حرف بزنند !
بعضی ها تنها می خواهند دستت را بفشارند !
بعضی ها می خواهند که تو همیشه شاد باشی !
بعضی ها می خواهند همیشه سلامت باشی !
بعضی ها برایت آرزوی سعادت دارند !
و بعضی شانه هایت را برای گریه هاشان !
و همه احتیاج دارند تا این ها را به تو بفهمانند !
اما : هرگز ،از آرزوی کسی مگریز !!
شاید این تنها چیزی باشد
که آن ها در زندگی دارند !!!
پل
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند.
یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»
تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون و چند نفر از عزیزامون حصار کشیدم؟!!!؟
قورباغه ها و لک لک ها
استاد منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست . متن زير داستان كوتاهي از اوست
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان "
قیمت معجزه
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟ دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟ دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد! بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد. آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .
اميد، خود زندگيست
گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد
صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد
و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .
یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام
مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند
و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم.
می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد
ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد
.
صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست
.
پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم
و در روز سختی کنارش بودم
.
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست .
می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند
و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…
ارسالی از آسیه برادران
شهر هرت
خوشحالم از اینکه اینقدر سرتون گرمه که فرصت دلتنگی ندارین
به دلایلی دیگه نمی خواستم پست بزارم حالا چی شد گذاشتم، فقط به خاطر یه دوست عزیز
شهر هرت اونجاییه که : ارزش وجودی تو رو فیش حقوقی بابات تعیین می کنه .شهر هرت اونجاییه که : واژه نجابت از فرهنگ نامه لغات حذف شده .شهر هرت اونجاییه که :بچه ها بچگی نمی کنن چون بزرگترها اعصاب ندارن .شهر هرت اونجایی که :تنوع رنگ مکروهه .شهر هرت اونجایی که :یک دختر 11 ، 12 ساله تجربه های مادرش رو داره .شهر هرت اونجایی که :عشق اتفاق نمی افته .شهر هرت اونجایی که :اگر مدل ابروهات قشنگ نباشه همه کارشناس می شن و بهت تذکر می دن ولی کسی زیر ابرو هات رو نگاه نمی کنه تا چشم های پر از غمت رو ببینه .شهر هرت اونجاییه که :دوستت دارم نمی شنوی . شهر هرت اونجاییه که :زن و شوهر مجبورن با هم باشن و به هم لبخند بزنن ولی در غیاب هم اعتراف می کنند که دلشون می خواست همسر دیگه ای انتخاب می کردن .شهر هرت اونجاییه که : بچه ها باید پدر و مادر رو درک کنند .شهر هرت اونجاییه که :رو صورت ها لبخندی نیست .شهر هرت اونجایی که : دختر کنار خیابون از دختر سنگین و متشخص بیشتر طرفدار داره ! شهر هرت اونجاییه که :کسی کسی رو کشف نمی کنه .شهر هرت اونجاببه که :حتی توی تابلوی نقاشی هم نباید اشتباه کنی و رنگ دلخواهت رو بذاری و همه چیز باید طبق قانون باشه . شهر هرت اونجاییه که :اول و آخر مهمونی صورتت رو می بوسن و تو دوست داری یکی بی دلیل سفت ماچت کنه .شهر هرت اونجاییه که :زندگی متاهلی بدون تعهد رسم شده .شهر هرت اونجایی که :همه اصلیتشون تهرانیه .شهر هرت اونجاییه که :تو کلی دوست داری ولی وقتی دلت می گیره توی کافی شاپ تنهایی هستی و داری خودت رو دلداری می دی که سختی ها تموم می شه و زندگی ادامه داره ...شهر هرت اونجاییه که :توی غم غوطه ور بشی کسی حالتو نمی پرسه ولی حالت خوب بشه همه دعوتت می کنند بری خونشون قورمه سبزی بخوری .شهر هرت اونجاییه که :از خدا - عشق - موفقیت بگی ایده آلیستی ! شهر هرت اونجاییه که :قران معجزه نمی کنه ! به نظرت آشنا نیست این شهر
راه بهشت
شاید تکرارری باشه ولی به خوندنش می ارزه!!!
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تامردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند؟!
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود.
رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چقدر دلتان میخواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند!!! چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
بخشی از كتاب "شیطان و دوشیزه پریم " اثر پائولو كوئیلو
ارسالی از آسیه برادران
آرزوهایی که حرام شدند
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد ا هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آ نها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد
داستان شكار ميمون هاي آمازون
میمون ها که شهوت کنجکاوی دیوانه شان کرده تا ببینند این چیست که این جوری صدا می دهد، می آیند و دستشان را می کنند توی نارگیل و سنگریزه ها را توی مشتشان می گیرند تا بیرونشان بیاورند، اما مشت بسته شان از سوراخ رد نمی شود. میمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگریزه های بی ارزش دل بکنند، آزاد می شوند ولی به هیچ قیمتی حاضر نیستند چیزی را که بدست آورده اند از دست بدهند. آن قدر تقلا می کنند و خودشان را به زمین و آسمان می زنند که فردا وقتی صیاد می آید بدن های بی حالشان را به راحتی (عین آب خوردن) جمع می کند و توی قفس می اندازد.
این میمون ها چند خاصیت جالب دیگر هم دارند. اولا وقتی می بینند یک هم نوعشان گیر کرده و دارد جیغ و ویغ می کند باز هم برای کنجکاوی می روند سراغ نارگیل بغلی و چند دقیقه بعد خودشان هم در حال جیغ و ویغ اند. ثانیا بومی ها اگر میمونی اضافه بر تعداد مورد نیازشان گیر افتاده باشد، آزادش می کنند اما وقتی فردا دوباره برای شکار می آیند باز همین میمون ها گیر می افتند و جیغ و ویغشان در می آید. این داستان قرن هاست که در جریان است! اما حق ندارید فکر کنید که این میمون ها از خنگیشان است که هر روزه توی این دام ها می افتند، اتفاقا خیلی هم ادعای هوش و استعدادشان می شود.
اگر خوب فکر کنیم ... آیا دور و بر خود ما پر از نارگیل های سوراخ داری نیست که صدای تلق و تولوق جذابشان از شدت وسوسه دیوانه مان می کند؟ آیا دستمان را به خاطر بسیاری از چیزهایی که حقیقتا نمی دانیم ارزشی دارند یا نه، چندین و چند بار در هر مدخل سوئی داخل نمی کنیم؟ آیا دستمان جاهایی گیر نیست که به خاطرش از صبح تا شب جیغ و ویغ می کنیم و خودمان را به زمین و آسمان می کوبیم؛ در حالی که فقط کافی است از یک سری چیزها دل بکنیم افکار قدیمی و تعصبات خشک را کنار بگذاریم و برویم خوش و شاد روی درخت ها، بی دغدغه این جور چیزها، تاب بازیمان را بکنیم؟ آیا صدای جیغ و ویغ مذبوحانه اکثر دور و بری هایمان که خودشان را اسیر کرده اند را نمی شنویم؟
چگونه دور مسائل را خط بكشیم
تا اينجا امتحانارو ميگم همگي خسته نباشيد
روزی یكی از صفحه بند های روزنامه اهل شیكاكو، همراه با دو دوستش به قصد خرید روزنامه به گوشه خیابان رفتند. دوست او آدم حرافی بود. وقتی به دكّه روزنامه فروشی رسیدند، به سوی فروشنده رفت، در حالیكه یك دلار در دستش گرفته بود و گفت:" یك روزنامه میخواهم." روزنامه فروش خیلی بد خُلق بود و در مقابل مردی كه میخواست روزنامه بخرد، حركتی از خود نشان نداد. سپس، بی آنكه حرفی بزند بقیه پول او را روی پیشخوان پرت كرد. وقتی مرد صفحه بند و دوستانش به سمت منزل راه افتادند، او به بی ادب بودن آن مرد روزنامه فروش اشاره كرد. "چرا همیشه روزنامه هایت را از او میخری؟" چرا در مقابل این رفتار او عکس العملی نشان نمی دهی؟ مرد جواب داد: " چرا در مقابل او عكس العملی نشان دهم؟" این پاسخ یك سوال بود، ولی باعث شد مرد به فكر فرو رود. او متوجه شد كه دوستش در مقابل آدمها دست به عمل میزند، نه عكس العمل، و اغلب ما هم عكس العملی هستیم. اگر كسی در مقابلش رفتار بدی داشت، دورش را خط میكشید. او میگفت: "اگر روزنامه فروش روز بدی داشته، بگذار به حال خودش باشد. دلیلی ندارد روز بد او، روز مرا هم خراب كند." رفتار مرد نشان دهنده سلامت روحی او بود. او فرد متعالی بود و متوجه شده بود كه میتواند دنیا را با طرز رفتار خودش كنترل كند. شاد باشيد.
اندکی تامل ...
آنگاه که غرور کسي را له مي کني آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاری آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري مي خواهم بدانم دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني ؟ بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند ؟
خودباوری و خودیاوری
متن بسیار زیبای زیر تقدیم به همه یاران خوب و نیکی که می خواهند زندگی را زندگی کنند و به آن معنا بدهند و بر این باورند که همه آن چیزهای خوب و انسانی را که برای خود می خواهند برای دیگر نیکان نیز می خواهند و یاور ایشان برای رسیدن به آنها هستند
و این یعنی خودباوری و خودیاوری
به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد
خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر مي دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست
او جايي است که همه شادند
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زني است به....
بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست
زندگي چالشي بزرگ است
مخاطره اي عظيم
فرصت يکه و يکتاي زندگي را
نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد
چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد
زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
فقط چيزهايي اهميت دارند
چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند
کساني که از دنيا روي برمي گردانند
نگاهي تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگي و شادماني اند
خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟
قانون کامیون حمل زباله
البته اينو جايي خونده بودم ديدم جالبه ...
روزی ما سوار یک تاکسی شدیم، و به فرودگاه رفتیم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد! راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم: ((قانون کامیون حمل زباله)).
او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از ناکامی، خشم، و ناامیدی ( زباله) در اطراف می گردند. وقتی زباله در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی میکنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. زباله های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها. حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های زباله روزشان را بگیرند و خراب کنند. زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو.....
((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))
زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.
اي ول به هوش زن
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم" ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بگذار !
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام دادهفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بودهمسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
جواب زن خیلی جالب بود.
زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟
پنجره و آينه
من ديدم پست بلند ميزاري دوستان حوصله ندارن بخونن به خاطر همين يه كم خلاصش كردم
پنجره و آينه! كدام را مى پسنديم؟ با كدام همزاد پندارى داريم؟ پنجره و آينه هر دو از يك جوهره هستند و يك دنيا فاصله. شيشه همان بن اين دو است. از پنجره بنگر همه را به يك شكل خواهى ديد، حال از آينه بنگر! چه مى بينى؟ هيچ جز خودت. پنجره ساده و فقير است و آينه اما با نقره خود را پوشانده و فخر ميفروشد مقايسه اى كوچك بود از دو وسيله كه همواره در مقابل چشمان مى بينيم، حال كدام را مى پسندى؟ پنجره باشى و همه را بنگرى و دوستشان داشته باشى يا آينه و تنها خود را ببينى؟ تنها شجاعت ميخواهد اين كه شجاع باشى و پوشش نقره اى را از جلو چشمانت بردارى تا ديگران را ببينى
نوشته ای از گاندی
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم
،من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم
،من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است
:و تو هم به یاد داشته باش
،من نباید چیزى باشم که تو میخواهى، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
،منى که من از خود ساختهام، آمال من است
.تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
.ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى
.میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم
،میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم
.چرا که ما هر دو انسانیم
،این جهان مملو از انسانهاست
.پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد
،تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم
.قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است
،دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند
،حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند
،دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم
،چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت
،نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى
.من قابل ستایشم، و تو هم
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
،همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت
.اما همگى جایزالخطا
،نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است
عنوان خودتون واسش بزارين
نه!!! مثل اينكه اين وبلاگه يه تكوني خورده من از طرف بچه هايي كه
پست ميزارن بابت نظرات دوستان سپاسگذارم.. شاد باشيد
وقتی آنطور که باید خدا را برای مهربانیهایش شکر نمیگویی،
خدا دلت را آنچنان آشفتهٔ و نیازمند دل و عشق خاکی میکند ، تا
شاید درس عبرتی شود برای این دل خود خواهت...
وقتی که صبر را عبادت همیشگی و هر روز تو میکند،
و دلی تشنه را به چشم و گوشت آویزان میکند تا به تمنای شنیدن
کلماتی که شکر گوید محبتت را،،،
دوستي
آنچه در دوستي مهم است...
دوستي نيازي به تعريف كلاسيك ندارد. زيرا همهي ما بهنحوي با اين مقوله آشنا هستيم. اما با پارامترهاي آن كمتر آشناييم و يا اينكه در صورت آشنايي نيز، اين نكات را كمتر بهكار ميبريم.
دوستي اتفاق مهمي در زندگي انسانهاست. در سايهي آن انسانها ميتوانند به تعالي هم كمك كنند. به واژهي متعالي، ماورايي ننگريد. منظور من از متعالي، داشتن رفتار و گفتار هنجار و سنجيده است.
پارامترهاي دوستي
هدف
بايد براي خود مشخص كنيم كه هدف ما از اين ارتباط چيست. استفاده از تجربههاي اوست؟ با هم بودن است؟ گردش رفتن و تفريح كردن است؟ ارتقاي سطح علمي است؟ يا ...؟
داشتن هدف، باعث ميشود كه كيفيت و نحوهي ارتباط نيز مشخص گردد. مثلاً كسي كه تنها فاكتور مشترك خود و دوستش در درسخواندن است. يعني اصطلاحاً همكلاس هستند و با فارغالتحصيل شدن نيز اين رابطه پايان ميپذيرد؛ نبايد هنگامي كه دوستش درخواست او را براي گردش و تفريح رد كرد، ناراحت بشود.
اعتماد
نميگويم كه طرفين بايد بههم 100% اعتماد داشته باشند. اما بدون اعتماد نيز ادامهي دوستي سخت است و آنطور كه بايد؛ طرفين از بودن با هم رضايت خاطر نخواهند داشت. بايد نسبت به گفتار و رفتار هم اعتماد داشته باشيم.
كمالگرا نبودن
ما انسانها بالاخره هر يك در محيطي پرورش يافتهايم و اينكه اخلاق و خصوصيات مخصوص به خود را داريم. لذا در دوستي انتظار اينكه تمام رفتارهاي طرف، مطابق با خواستهي ما باشد؛ نه شدني است و نه جايز! معمولاً اشخاص كمالگرا از دوست خود انتظار دارند كه تمامي رفتارهايش مطابق ميلشان باشد. ممكن است با كوچكترين خطايي كه از دوستانشان سر بزند، خط قرمزي روي اين رابطه بكشند و ديگر حتي پشت سرشان را هم نگاه نكنند. به نظر من اينگونه افراد تا حدودي خودخواه هستند، زيرا همه چيز را براي خود ميخواهند. حتي در برخي موارد، انتظار دارند كه دوست تنها در اختيار خودشان باشد و از رابطهي نزديك ديگري با دوستشان روي خوش نشان نميدهند.
گذشت
به نظر من يكي از مهمترين پارامترهاي دوستي، گذشت است.(همانچه ما كمتر آموختهايم و كمتر عمل ميكنيم)، بنا نيست كه دوستان ما هميشه رفتارهاي معقول مورد نظر ما را داشته باشند. حتي گاه ممكن است موجب رنجش ما نيز بشوند. مثلاً بعضي از افراد از اينكه در جمع با آنها شوخي شود خوششان نميآيد و در صورتي كه در جمع با آنها شوخي شود، شايد به روي خويش نياورند. اما اين عمل در كيفيت دوستي و حسابي كه بر دوستي باز كردهاند اثر ميگذارد. دوستي ميگفت، ارزش دوستي بسيار بالاتر از اينهاست كه بخواهي به خاطر يك خطا (هر چند بزرگ)، به دوستيات پايان دهي! لذا ميبايست گذشت را تمرين كرد و آموخت. استادي ميگفت، تا مجردها ازدواج نكنند، نميدانند كه چهقدر گذشت دارند. در رابطهي زناشويي است كه مشخص ميشود چهقدر گذشت داريد. زيرا كيفيت اين رابطه با رابطههاي ديگر فرق دارد. به قول معروف ممكن است آدمي كلهاش بوي قرمهسبزي بدهد، اما در زندگي مشترك مجبور ميشود خود را اصلاح كند.
يكي از پارامترهايي كه موجب گذشت ميشود، عشق است. در بين زوجهايي كه هنوز عشق جاري است و هنوز بهترين را براي ديگري ميخواهند؛ نسبت به كمبودها و خطاهاي هم گذشت دارند و بهراحتي از كنار مسائل ميگذرند.
اصولاً عدم گذشت زمينهي كينه و شايد يكسري از ناهنجاريها ديگر باشد. فرض كنيد كه من از دوستم به خاطر اين كه در جمع مرا به استهزا گرفته است، خرده بگيرم. و در آينده نيز خطاي دوستم را نبخشم (منظور اين كه از ذهنم خارج نكنم!). ممكن است حتي در مورد مشابه، در مقام انتقام نيز برآيم، با خود ميگويم، او كه شخصيت مرا بين ديگران خرد كرد، پس چه دليلي دارد كه من نيز اين رفتار را با او نداشته باشم؟ ميبيند به همين سادگي همينجور براي خودم فلسفه ميبافم و...
انتظار نداشتن
نبايد از دوستان خود انتظارات نجومي و ماورايي داشت. بعضيها فكر ميكنند كه بايد دوست هميشه در كنار آنها باشد و ترك ايشان بهمنزلهي عدم توجه و عدم درك است. اصطلاحاً در اين موارد از واژههاي بيمعرفت، نمكنشناس، سرد، بيروح و... استفاده ميكنند. دوستي ميگفت كه بنده سعي ميكنم هميشه كارهايم را خودم انجام دهم و كمتر از ديگران كمك بگيرم. زيرا خوش ندارم از كسي درخواست كمك كنم. اما از اينكه به دوستي كمك كنم، خيلي خوشحال ميشوم. خوب اين شخص، از دوستان خود هيچ انتظاري ندارد!
اشتراكها نه اختلافها
به جاي اينكه بياييم اختلافها را بيابيم و بر آنها اصرار بورزيم، اشتراكها را يافته و روي آنها متمركز شويم. بنده عقيده دارم به جاي اينكه دليل پيدا كنيم كه ديگران را دوست نداشته باشيم، دليل بيابيم كه آنها را دوست داشته باشيم. چرا در دوستي فقط ميخواهيم اختلافي بيابيم و به هم ثابت كنيم كه با هم فرق داريم؟ خوب اين فرق و اختلاف طبيعي است اما نبايد اهرمي براي سركوب كردن هم و استفاده از آن براي خدشهدار كردن دوستي باشد. ممكن است كه مثلاً بنده يكسري از رفتارهاي دوستم را قبول نداشته باشم (همچنان كه او نيز شايد در اين موارد بنده را قبول داشته باشد)، اما اين دليل نميشود كه دوستيمان را با اوقات تلخي بههم بزنم. همچنان كه در اول بحث آمد، اگر هدفم از اين دوستي مشخص باشد، ديگر كمتر به اختلافها فكر ميكنم و مهم اشتراكها هستند.
حسن نيت
خيرخواه دوست خود باشيم. جوركش نباشيم، اما حداقل از او نزد ديگري بد نگوييم. اين عادتي است كه خيليها دارند، تا پيش كسي هستند از خوبيهاي او ميگويند اما تا طرف خداحافظي كرد، چنان شخصيت او را ميكوبند كه انگار با او دشمن هستند. در انجمني حضور يافته بودم. اعضا با آنكه طبق شناخت قبلي ميدانستم با هم دوست صميمي هستند اما هر يك نزد من از ديگري بد ميگفت. در نبود ديگري از بيسواد و اهل كلاس گرفته تا سبكمغز و رذل، نثار هم ميكردند. برايم اصلاً قابل هضم نبود. مگر ميشود آدم پشتسر دوست صميمياش اينقدر بد بگويد. البته ممكن است استدلال اينها بيان واقعيت باشد. اما چرا اين جسارت را به خود نميدادند كه جلوي هم اين حرفها را بزنند؟ اصولاً اين پشتسر حرفزدنها براي چيست؟ اگر براي اصلاح دوست است كه بايد نزد او گفت و اگر علتي غير از اين دارد از اخلاق دوستي به دور است. خاطر دارم بهار سال 83 دوستي به من گفت تو چرا فكر ميكني هميشه درست فكر ميكني؟ در جواب گفتم، بنده چنين منظوري نداشتهام. اما اگر شما اين حرف را ميزنيد، لابد چيزي هست كه خود از آن غافلام. سعي كردم روي اين حرف فكر كنم و در آخر نيز با بررسي و بازبيني رفتار خود، حق را به دوستم داد. نتيجهي اين صداقتي كه دوستم به خرج داد بسيار مطلوب بود. حداقل ديگر سعي ميكنم بر روي نظراتم بيش از حد اصرار نورزم و نسبي فكر كنم و اينكه هيچگاه فكر نكنم كه فكر درست مجرد نزد من است. خوب اگر ايشان حسن نيت نداشتند و اين حرف را پشتسر من ميزدند. نه تنها دردي دوا نميكرد، بلكه چهرهي من نيز نزد ديگران كريه ميشد. لذا دوستان بايد با حسن نيت به تعالي هم كمك كنند.
انتقاد از هم
ممكن است در عالم دوستي، بعضي از رفتارهاي دوستمان را نپسنديم. يا از اينكه از بعضي از حرفهاي او برنجيم. بهنظر ميرسد رويكرد عاقلانه آن است كه اين موارد را به دور از نيش و كنايه، تذكر دهيم. زيرا اگر اين اختلافات جمع شوند، در كيفيت روند دوستي ما قطعاً تاثير خواهند گذاشت. لذا بهتر است در محيط دوستي از رفتارهاي هم انتقاد كنيم. و همديگر را در معرض چالش نظرات مخالف و موافق، نسبت به هم قرار دهيم. البته لازم است كه ما قبلاً ملازمات نقد و نقدپذيري را كسب كرده باشيم. زيرا در غير اين صورت، ممكن است فرآيند انتقاد، جاي اينكه آبي براي آتش باشد، خود به آتش بيفزايد.
دوست باب يا ناباب
به عقيدهي بنده دوست ناباب به معنايي كه نزد عام است، وجود ندارد. نابابي از خود ماست، نه ديگري! كبوتر با كبوتر، باز با باز / كند هم جنس با همجنس پرواز. پس فراموش نكنيم كه اين خود ما هستيم كه دوستمان را انتخاب ميكنيم. يكي از مزيتهاي دوست نسبت به خانواده و فاميل، انتخابي بودن آن است. مثلا! از دست ما خارج است كه روابط فاميلي را بر اساس خواست و ارادهي خود، تعريف كنيم. زيرا جبراً هنگام تولد اين روابط نيز به ما پيوست شده است. اما در دوستي اينگونه نيست. ما مختاريم كه از بين آدمهاي جور و ناجور دوستمان را انتخاب كنيم. پس مسؤوليت رابطه با ديگران نيز متوجهي خود ماست. شخصي كه علت اعتياد خود را دوستان ناباب ميداند، از اين نكته غافل است كه خود او زمينهي نشست و برخاست با آنها را فراهم كرده است. و اينكه هماكنون ممكن است خود او نيز براي ديگران دوست ناباب باشد!
آموزش قاطعيت و فراگيري آن، در رد و قبول دوستان كمك ميكند. اگر شخص قاطعي باشيم، حتي با قبول وجود دوست ناباب، ميتوانيم او را از خود برانيم. اما بعضي از افراد يا جسارات پايان دادن به دوستيهاي اين قبيل را ندارند، يا اينكه اصطلاحاً نميخواهند نزد دوست خود كم بياورند و همين سرآغاز لغزشهاي آنها ميگردد.
اصولاً بازنگري در خود نه تنها خوب، بل لازم است. بايد رابطهي خود را با دوستان بررسي كنيم و ببينيم تا چه حد اين رابطه هنجار بوده است. البته نبايد معيار هنجار بودن رابطه را وضعيت فعلي خود قرار دهيم. بلكه با مقايسهها دوستيهاي موجود و دريافت معقول بودن يا نبودن آنها به قضاوت بنشينيم.
تاثير دوستان بر همديگر
دوستان خواه، ناخواه تحت تاثير گفتار و رفتار هم قرار ميگيرند. وقتي كه شما با كسي سالهاست دوست هستيد و ايام خوب و بدتان را با وي گذراندهايد، بهطبع طي اين سالها، با تعامل و ارتباط عميقي كه داشتهايد، يكسري از كنشها و واكنشها را بين هم رد و بدل كردهايد. گاهي اوقات حتي دوستان از گفتار و رفتار هم الگو مي گيرند. مثلاً يكجور حرف ميزنند، يكجور مينشينند، يكجور راه ميروند و همهي اينها معمولاً بهطور غيرارادي صورت ميگيرد.
اگر رابطهي زناشويي را نيز نوعي دوستي فرض كنيم، ميبينيم كه در زوجهاي موفق، اين تاثير ديده ميشود. اصطلاحاً اين جملهي كليشهاي را شنيدهايد: "يك روح در دو بدن!"، به نظر من جملهي درستي است. زيرا رفته رفته زوج با هم اخت شده و فاصلهي بين آنها كمتر و كمتر ميشود. به واژهي "همسر" توجهكنيد. حال اگر اين واژه را از هم جدا كنيم، ميشود؛ "همسر". نتيجهي اين جدايي در كيفيت كلمه اثر مطلوبي ميگذارد. در كلمهي "همسر" ما با يك واژهي كليشهاي روبهرو هستيم. درواقع با ديدن اين كلمه، رابطهي زن و شوهري در ذهن متبادر ميشود، اما حالا اگر همين كلمه را به صورت "همسر" ببينيم، علاوه بر دريافت رابطهي زناشويي، مفهوم بسيار زيباتري نيز از آن در ميآيد. اگر سر را به معناي فكر و انديشه بگيريم. معناي اين كلمه به "همفكر" بدل ميشود. دور از ذهن هم نيست، همانطور كه در سطرهاي پيشين آمد، دوستان كم كم گفتار و رفتار مشابهي خواهند داشت. پس زوج موفق نيز، مثالي روحي ميشوند كه در يك بدن ميزييند.
نگريستن به آينهي دوستي
اگر ميخواهيد خود را بشناسيد، ببينيد در آينهي ديگران چگونهايد! در مواجه با ديگران است كه خود را ميشناسيم. لذا از دوستي ميتوانيم به عنوان وسيلهاي براي شناخت خود كمك بگيريم. بايد به عكسالعملهاي دوستان در جواب عملهاي خود توجه كرده تا نقايص وجوديمان را بيابيم. بايد دوستي را آينهاي فرض كنيم كه ما را آنچنان كه هست نشان ميدهد. اما بايد در انتخاب اين آينه توجه كنيم. اگر آينه محدب باشد، ما را بزرگتر از آنچه هستيم، نشان ميدهد و اگر مقعر باشد، ما را كوچكتر از آن چه هستيم نشان ميدهد. بايد اين آينه، تخت و بدون موج باشد تا از ما تصويري ارائه دهد كه به واقعيت نزديكتر باشد.
منبع : ravannevis.blogfa.com