نامه ي چارلي چاپلين .............!!

لطفاً كامل متن رو با دقت و با ذهني آرام و بدون دغدغه بخونيد

نامه به حدی زیباست که هرچی بخونید از خوندن اون سیر نمی شید و پی به شخصیت والای چارلی چاپلین میبرید ................

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7یا8بچه شد ولی فقط یکی از این ها جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیایسینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت افتخار زیادی رسیده در محافل هنری سینما مشغول فعالیت است روی او حساب می کنند .چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند

ژرالدين دخترم:اينجا شب است:يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند. نه برادر و خواهر تو حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن برسانمبه اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . .

من توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کندتصوير تو آنجا روی ميز هست . اينجا قلب من نيز هست. اما کجايی؟

در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانستکه گويی در اين سکوت شبانگاهیآهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی:برق ستارگان چشمانت را می بينم. شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و شکوه آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شنيده ام شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز شده است. تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد در گوشه ای بنشين نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار .

من پدر تو هستم ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی:شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم .خفته در جنگل قصه اژدهای بيدار در صحراخواب که به چشمان پيرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين :رويارويای فردای تو ، امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنهفرشته ای می ديدم به روی آسمان که می رقصيد و شنيدم تماشاگران را گفتند: " دختره را می بينی؟ دختر همان دلقک پيره .اسمش يادته؟ چارلی " . " . آره من هستم . مندلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد.

برو . آنجا برو اما . اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن . زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین . و در آن شبها در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که با لالایی قصه من به خواب میرفتی و من باز بیدار می ماندم در در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را شمردم، و از خود پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟.............

تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور ٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است : داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد صدقه جمع کرد .اين داستان من است من طعم گرسنگی را چشيده ام . درد بی خانمانی و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی می خشکاند ٬ احساس کرده ام. . با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش آنکه بميرند نبايد حرفی زد .

داستان من به کار تو نمی آيد . ٬ از تو حرف بزنيم .

به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمین را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند خود گريستم . شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشتچک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام فقط اين نوع خرجهای تو رابی چون و چرا قبول کند . اما برای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی . .

گاه به گاه با اتوبوسبا مترو شهر را بگرد . مردم نگاه کن و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تویکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر هنر پیش آنکهدو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب پای او را نیز می شکند و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود به حومه پاریس برسان .

من آنجا را به خوبی می شناسم ، از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هاییمثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر و مغرور . آنجااز نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه خبری نیست . نور افکن رقاصگان کولی ، تنها ماه است نگاه کن خوب . آیا بهتر از تو نمیرقصند؟ اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .و این را بدان درخانواده چارلی ، هرگز آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم . هر مبلغی که خواهی بنویس و بگیر اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنامباشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت . اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه هایشیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه هر لحظه بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد . آن شباین الماس ریسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . وشاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود همیشه سقوطمی کنند . دل به زر و زیور نبند زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانهاین الماس گردن همه می درخشد .......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش

مادرت را گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است .

کار تو بس دشوار ، این را می دانم به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت پوشیده تر از باکره بازگشت . اما هیچ چیز هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند . برهنگی ، بیماری عصر ماست و من پیرمردم شاید که حرفهای خنده دار می زنم .اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش رادوست می داری بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش است بد نیست باشد . مال دوران پوشیدگی

نترس ، ده سال ترا پیرتر نخواهد کرد.....

 

 

کوروش بزرگ

مردم اغلب بی انصاف،بی منطق و خود محوراند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش...

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ولی شریف ودرستکار باش...

نیکیهای امروزت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش...

بهترینهایی خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد...

و در نهایت می بینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خدواند است نه میان تو و مردم...