شخصیت شناسی
من بازم اینجام با یه تست دیگه.
این بار ببینید که دیگران شما رو چطور می بینن.....
تست ها و رده بندی در ادامه مطلب.....
پانوشت 1 :
لطفا امتیاز خودتونو بنویسید، البته اگه از شخصیت خودتون خجالت نمی کشین
من بازم اینجام با یه تست دیگه.
این بار ببینید که دیگران شما رو چطور می بینن.....
تست ها و رده بندی در ادامه مطلب.....
پانوشت 1 :
لطفا امتیاز خودتونو بنویسید، البته اگه از شخصیت خودتون خجالت نمی کشین
يک روز آموزگار از دانشآموزانى که در کلاس بودند پرسيد آيا مىتوانيد راهى غيرتکرارى براى ابراز عشق، بيان کنيد؟
برخى از دانشآموزان گفتند که بعضیها عشقشان را با بخشيدن معنا مىکنند.
برخى «دادن گل و هديه» و «حرفهاى دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شمارى ديگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بيان عشق مىدانند.
در آن بين، پسرى برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهى تعريف کرد:
يک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براى تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتى به بالاى تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.
يک قلاده ببر بزرگ، جلوى زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکارى به همراه نداشت و ديگر راهى براى فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچکترين حرکتى نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجههاى مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اينجا که رسيد دانشآموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
پسرک اما پرسيد: آيا مىدانيد آن مرد در لحظههاى آخر زندگىاش چه فرياد مىزد؟
بچهها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسرک جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم، تو بهترين مونسم بودى. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود».
قطرههاى بلورين اشک، صورت پسرک را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيستشناسان مىدانند ببر فقط به کسى حمله مىکند که حرکتى انجام مىدهد و يا فرار مىکند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پيشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانهترين و بىرياترين راه پدرم براى بيان عشق خود به مادرم و من بود.
معلمي شغل نيست؛ معلمي عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده اي، رهايش کن و اگر عشق توست مبارکت باد. (شهید رجایی )
اوست خدایی که در میان مردم درس نخوانده پیامبری از خودشان مبعوث کرد تا آیاتش را بر آنها بخواند وآنها را تزکیه کند وکتاب وحکمت بیاموزد . (سوره مبارکه جمعه ، آیه 2 )
تعليم و تعلم از شئون الهي است و خداوند، اين موهبت را به پيامبران و اولياي پاک خويش ارزاني کرده است تا مسير هدايت را به بشر بياموزند و چنين شد که تعليم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرينش درآمد. معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاي پاک حک مي کند و نداي فطرت را به گوش همه مي رساند. همچنين سياهي جهل را از دل ها مي زدايد و زلال دانايي را در روان بشر جاري مي سازد.در اين مسير مقدس ، بزرگاني همچون علامه شهيد استاد مرتضي مطهري گام نهاده اند. شهيد مرتضي مطهري يكي از آن معلمان راستين است كه با نگاه تركيبي به همه معارف بشري نظر مي كند و تمامی تلاشهاي علمي و عملي را مقدمه اي براي عبادت مي داند و با شهادت، عبادت عملي و علمي خود را كامل مي سازد . به همين مناسبت روز شهادت اين بزرگ مرد فرزانه را روز معلم ناميدند.
حضرت امام سجاد (ع) در رابطه با مقام معلم می فرمایند:
حضرت سجاد (ع) در فرمايشات خود سفارش بسياري در حفظ حقوق معلم از سوي شاگردان دارند و مي فرمايد:« حق کسي که عهده دار تعليم توست آن است که او را بزرگ شماري و مجلس او را سنگين بداري و نيکو به وي گوش فرا دهي و روي خود را بر او کني و با او بلند سخن نگويي و کسي را که از او چيزي مي پرسد تو پاسخ ندهي و بگذاري که خود او پاسخ گو باشد و در مجلس او با هيچ کس به صحبت ننشيني و در محضر او بدگويي از کسي نکني و اگر از او در نزد تو بدگويي شد از او دفاع کني و عيب پوشش باشي و فضايل و مناقب او را آشکار کني و با دشمنش همنشيني نکني و با دوستش دشمني نورزي؛ پس چون چنين کردي، فرشتگان خداي تعالي به سود تو گواهي خواهند داد که مقصد و مقصود تو از او و فرا گرفتن دانش او فقط براي خدا بوده نه به خاطر مردم ».
خميني (ره) در رابطه با نقش معلم می فرمایند:
نقش معلم در جامعه، نقش انبياست؛ انبيا هم معلم بشر هستند. تمام ملت بايد معلم باشند؛ فرزندان اسلام تمام افرادش معلم بايد باشند و تمام افرادش متعلم....
بعدا نوشت 1 :
بیوگرافی شهید مرتضی مطهری در ادامه مطلب
بعدانوشت 2 :
لطفا تو کامنتهای همایونی بنویسید که از کدوم استاد خوشتون میاد! چرا؟
پانوشت:
تقدیم به جلال
sex of computer
تا چه حد فضول هستید ؟
این فقط یه تسته! پس اصلا نترسین.
جواب هر سوال یه امتیاز خاص داره که با جمع امتیازات در آخر تست درجه ی شما مشخص میشه.
سوالات تو ادامه مطلب استند...
پانوشت ۱:
اگه میشه امتیاز واقعی خودتونو بنویسید![]()
پانوشت ۲:
وقت کردین یه سر به اینجا بزنید(حرفای تهمینه میلانی). من هیچ نظری در این رابطه ندارم![]()
مورچه دومی گفت: باران شاید اشک خدا باشد وقتی دلش از شما آدمها می شکند.
مورچه سومی گفت: من هم فکر می کنم رعد و برق، بغض خدا باشد از دست شما آدمها.
مورچه چهارمی گفت: خدا شما آدمها را خلیفه خودش قرار داد در روی زمین اما این رسمش نبود.
مورچه پنجمی گفت: شما زبان شیطان را در برابر خدا دراز کرده اید.
مورچه ششمی گفت: شما آدمها جهنم را آباد کرده اید.
مورچه هفتمی گفت: با این حال اگر خدا به ما هم می گفت؛ که در مقابل شما سجده کنیم، می کردیم.
مورچه هشتمی گفت: اما شما در برابر خود خدا سجده نمی کنید.
مورچه نهمی گفت: خب حالا، بس کنید دیگر. این که نماینده همه آدمها نیست.
گفتم: حالا من از بدی شما مورچه ها بگویم؟
همگی گفتند بگو.
گفتم: ما آدمها خرما می گذاریم روی مزار پدرمان تا ملت بخورند اما شما می آیید و خرماها را دستکاری می کنید.
مورچه اولی گفت: تو برای چی خرما را می گذاری روی مزار پدرت؟
گفتم: برای اینکه ملت بخورند.
مورچه دومی گفت: بخورند که چه بشود؟
گفتم: که برای پدرم فاتحه بخوانند.
مورچه سومی گفت: از کجا می دانی ما وقتی لب به خرمای جنابعالی می زنیم، برای پدرت فاتحه نمی خوانیم؟
مورچه چهارمی گفت: من عمرا دیگر به خرماهای مزار پدرت دست بزنم. ناراحتم کردی!
همان مورچه سومی گفت: ندید بدید!
مورچه پنجمی گفت: ما اگر چیزی از روی مزار پدرت خوردیم، روزی ما بوده، به تو چه مربوط؟
مورچه ششمی گفت: حالا این بنده خدا یک حرفی زد.
مورچه هفتمی گفت: با یک خرما ۲۰۰۰ مورچه تا چند روز سیر می شوند اما با ۲۰۰۰ خرما هم یک آدم، سیرمانی ندارد. حالا این حرف را زدی که چه؟ خیال کردی ما محتاج خرمای تو هستیم.
مورچه هشتمی گفت: بچه ها!
مورچه نهمی گفت: حالا تو هم گریه نکن. این مورچه ها اگر حرفی می زنند چیزی در دلشان نیست.
همین طور که داشتم اشک می ریختم گفتم: حیف که شما مورچه ها نام یکی از سوره های کتاب آسمانی ما مسلمانها هستید؛ سوره “نمل” و الا جوابتان را می دادم.
مورچه اولی گفت: مثلا چی می خواستی بگی؟
مورچه دومی گفت: می خواهی بروم در چشمت و تو هم هیچ کاری نتوانی بکنی؟
مورچه سومی گفت: حالا که اینطور شد، بچه ها به پیش!
و سیل مورچه ها آمدند طرف من و من همین که داشتم یکی یکی آنها را می کشتم و دست و پا می زدم که از بدنم پرت شوند پایین، از خواب پریدم. هاج و واج آمدم بلند شوم که برای بار نوزدهم سرم خورد به سنگ لحد. این بار بد درد گرفت. خدایا! این چه خوابی بود که من دیدم؟ نکند یک روز با این مورچه ها دعوایم شود؟
پانوشت 1 :
بريده اي از رمان "سمفوني مورچه ها"
یه روز یه ترکه
...
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان
...
خیلی شجاع بود، خیلی نترس
...
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد
.
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد
...
فداکاری کرد، برای ایران، برای من ، براي تو
...
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم
........
یه روز یه رشتیه
...
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی
...
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد
...
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه
...
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد
......
یه روز یه لره
...
اسمش کریم خان زند بود
...
ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد
......
یه روز ما همه با هم بودیم
...
ترک و رشتی و لر و اصفهانی و كرد و . . .
....
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
...
و قفل دوستی ما رو شکستند
...
حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم
...
و به همدیگه می خندیم،؟
!!!
و اینجوری شادیم
!!!!...
این
؟؟؟؟
از فرهنگ ایرونی به دوره . آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتیه
...
پس بیایید ايروني باشيم
و ديگر هيچ . . .
"سال نوي خورشيدي مبارك"
کاش همه میدانستيم:
زندگی شادی نیست شاد کردن است
زندگی قهقهه نیست لبخند زدن است
. . .
دير نوشت 1 :
مراتب ابراز همدردي با مردم ژاپن را تو همين تريبون اعلام ميدارم!
ديرنوشت 2 :
نظرتون در مورد ورود نيروهاي سعودي به بحرين چيه ؟؟؟
ديرنوشت 3 :
يادآوري دو اصل مهم به "خونه تكون" هاي عزيز:
هنگام تميز كردن شيشه ها، در صورت محدوديت زمان مطمئن باشيد كه "لكه"ي مورد نظر اونور شيشه قرار داره!
در صورت عدم محدوديت زمان، مطمئن باشيد كه "لكه" همينور شيشه قرار گرفته....
داستان واقعی دانشگاه استنفورد
خانمي با لباس کتان راه راه و شوهرش با کت و شلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي به نظرش آمد كه اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شدهاند.
مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.»
منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: «ما منتظر خواهيم ماند.»
منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمیروند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت و شلواري دستدوز و کهنه وارد دفترش شدهاند، خوشش نميآمد.
خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثهاي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»
رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نميتوانيم براي هر کسي که به هاروارد ميآيد و ميميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان ميشود.»
خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه.... نميخواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.»
رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! ميدانيد هزينهي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمانهاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا ميتوانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينهي راهاندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»
شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانم "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را بر خود دارد.
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.....
پانوشت ۱ :
نمیدونم چرا ولی یه جورایی میدونم چرا اینجا اینجوری شده....
چند تا جمله مسخره و خنده داري که روي بعضي محصولات خارجی ديده شده:
روي جعبه سشوار:
از استفاده در هنگام خواب جدا خودداري کنيد!
روي جعبه چيپس:
شانس خود را براي برنده شدن بيازماييد. احتياجي به خريد نيست، جزئيات در داخل جعبه
ميباشد!
روي جعبه يکي از غذاهاي منجمد:
پيشنهاد مي شود در حالت "غير منجمد" مصرف نماييد!
روي جعبه پيتزا:
لطفا جعبه را سروته نکنيد!
روي قوطي سوپ آماده:
تذکر: محتويات بعد از حرارت ديدن، گرم خواهد بود!
روي جعبه اتو برقي:
لباسها را قبل از اتو کردن از تن در آوريد!
روي جعبه قرص سرماخوردگي کودکان:
براي اطفال زير 12 سال، بعد از استفاده از قرص، از رانندگي پرهيز کنيد!
روي جعبه قرص خواب:
استفاده از اين قرص با حالت خواب آلودگي توام خواهد بود!
روي جعبه چراغهاي کريسمس:
فقط در داخل يا خارج خانه استفاده شود!
روي جعبه چرخ گوشت:
از استفاده در موارد ديگر خودداري کنيد!
روي بسته آجيل:
قبل از استفاده بسته را باز کنيد!
روي بسته بندي لباس سوپرمن براي بچهها:
هشدار، اين لباس توانايي پرواز ندارد!
روي جعبه دستگاه چمن زني:
وقتي دستگاه روشن است، تيغهي چمن زني حرکت ميکند!
ته قوطي نوشابه:
لطفا از طرف ديگر قوطي، آن را باز کنيد!
روي قوطي اسپري رنگ:
از اسپري کردن به روي صورت خودداري کنيد!
روي قوطي فندک:
محتوي مواد محترقه!
دوخته شده به گوشه پتو:
لطفا در هنگام گردباد، از اين پتو به عنوان پناهگاه استفاده نکنيد........
آخرین کلمات یک الکتریسین : خوب حالا روشنش کن...
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر : فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز : نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...
آخرین کلمات یک بیمار : مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...
آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...
آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد...
بقیه در ًادامه مطلبً
حتما بخونید خیلی قشنگن.....
اگر دعای من امشب به آسمان برسد
گمان كنم كه خدا هم به دادمان برسد
رمق نمانده به جسمم, خدای من مددی!
مگر ز تو به تن مردهام توان برسد
غمم ز دوری یار است، یار گمشدهام
چه میشود خبر از یار بی نشان برسد؟
چه میشود كه بیاید سوار مشرقیام
و بر پیاده ی خسته، توان و جان برسد؟
پر از لطافت گل میشود نسیم چمن
اگر به فصل خزان یار مهربان برسد
گلاب و عطر بپاشید در مسیر ظهور
گمان كنم كه هر آن لحظه میهمان برسد!
همیشه منتظرم دركنار جاده عشق
كه پیك خوش خبر از سمت جمكران برسد
تمام ذهن مرا پر نموده این پرسش
چه میكنیم اگر وقت امتحان برسد؟
خدا كند كه در این روز, روسپید شویم
چو كارنامه به آن مصلح جهان برسد
یقین بدان كه اثر میكند دعای فرج
و از عنایت آن صاحبالزمان برسد
شروع دفتر باور به نام او زیباست
اگر كه ختم غزل هم به پای آن برسد
ارسالی توسط "زهره"
بعداْ نوشت ۱ :
جلال تو مجازی رو این مطلب comment نزاری
بعداً نوشت ۲ :
اشتباه شد. جلال تو حق نداری رو این مطلب comment بزاری !!!!
سلام به همه
این اولین پست صادق تو وبلاگ dotexe است.
توجه توجه
نمرات درس "طراحی الگوریتم" اعلام شد.
البته طبق معمول رو وبلاگ "صادق"
از ساعت 21 و 30 دقیقه منتظر حضور شما خواهیم بود.
رمز پست :
987456321
یه s روی قسمت NumLk
بعداً نوشت 1 :
پیغام جدید استاد:
لطفا هیچکس دیگه E-Mail به من در زمینه ی نمره و اعتراضه براش نزنه. حتی اگه تصور میکنه نمره ی برگش بیش ازین بوده. برگه ها با دقت صحیح شدن و متاسفانه وضعیت از میانترم هم بدتر بود. بعد از روی نمودار بردن نمره های میانترم و پایانی و کلی محاسباته دیگه، یک سوم کلاستون می افتاد. کلی باز نمره ها رو جابجا کردم تا نتیجه ش شده این!!!ضمن اینکه یه استاد ایتقدر اختیار داره که بتونه به کل کلاسش صفر بده (اگرچه که کار اخلاقی و انسانییی نیست!). و هیچ نیازی هم نیست که توضیح بده نمرات چطور محاسبه شدن.امیدوارم همه موفق باشن . اونهایی هم که در نهایت با همه ی تلاش های من افتادن، اینطوری براشون بهتره. چون واقعا چیز زیادی ازین درس یاد نگرفتن و بهتره یه بار دیگه درس و پاس کنن.
بعداً نوشت 2 :یقیه ش با خودتونه بچه ها. میخواین Mail بزنین میخواین نزنین...
بعداً نوشت 3 :به نظر من نفرستین سنگین تر هستین
بعداً نوشت 4 :دست از پا خطا نکنین!!!یادتون که نرفته، همه ترم بعد هم با این استاد درس دارین بجز من...